خيلي تنهام

شعر-متن-عشق

نقش زندگی

 

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگار که خود میخواهی

نقشه از اوست تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخرکار

قالی زندگی ات را نخرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11:24  توسط اريناز  | 

ببین دارم گریه میکنم...

ببین دارم گریه می کنم برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان سادگی های ما

نشستند.برای ابرهای بارانی که آمدند...که آمدند و تا بی نهایت علاقه ی ما سایه انداختند.بگذارآنقدر

بارن ببارد تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش...به هیچ جای این آسمان

ساده وصبور برنمی خورد اگر که گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد.حالا دیگر

عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه را می دانند .باسرانگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه های بی

 قرار می نویسند.می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت

وعلاقه .راستی چرا رفتیم؟چرا برنگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی دروجا ماندیم؟پس من این

همه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت...قرار همیشه در کنار چکه

های باران؟چگونه فراموش کردیم؟حالا رویای گریه نشین من بغض نکن بخند... می خواهم برایت از قرار

قدیمی قلبها بگویم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را می

شمرد....همیشه یکی می نشست و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر میکرد.آنقدر می نوشت تا نیمه

گمشده اش از ابتدای  یکی از همین ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر می دانی که همیشه تو می رفتی و

 من می ماندم...می ماندم و به انتظار تو لحظه های  خوب گریه را بی نهایت بار مرور می

کردم.....بینهایت بار...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 12:18  توسط اريناز  | 

...

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم ...

پاسخم ده به نگاهی که زبان من و تو است

هجرت بی رحمانه ی تو آغازگرتاریخ شب های من شد ....

راستی مدت هاست برایم فال حافظ نگرفته ای !

هجرت تو .... هیهات .... !!!

امسال سال چندم هجری است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 17:46  توسط اريناز  | 

سلام سعادت بله میشناسم اما نه اونطور که شما میشناسی

واسم آف بدین.

آذین ـ شب پرست (آندر لاین)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:11  توسط اريناز  | 

...

 

 

گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:50  توسط اريناز  | 

آریناز برگشت...

خیلی وقته می خوام حرف بزنم از همه چیز بگم از چیزایی که دلمو داغون میکنه از وابستگی هایی که

دلبستگی شدن و از دلبستگی هایی که دلزدگی شدن و گاها دلتنگی شدن.

امشب یه بار دیگه دلم خواست اینجا بیام و از حرفایی که همیشه می خواستم بگم اما خودمم نمی

دونمسنم چطوری بگم

بعد از مدت ها دلم باز هوای اینجا رو کرده.تنها جایی که احساس غریبی نمی کنم اینجاست..پیش آشنا

ها خیلی غریبم.خیلی....اما پیش غریبه ها یه آشنا که مدت هاست می شناسن...

خیلی تنهام خیلی .هیچ کس هم نمی دونه چقدر تنهام.الانم دلم خیلی گرفته بود جایی نداشتم برم جز

 اینجا... چند وقت دیگه هم میرم جایی که

 واقعا غریب میشم.شایدم غریبه ای که باز واسه غریبه ها آشناست.بازم موندم تو نوشتن... الان چند

 وقته که از یکی از دوستام خبر ندارم. گاهی شبا دلم خیلی واسش تنگ میشه  مثل دیشب مثل

امشب خوش باش که بین دو نفر یکی می ماند و یکی  میرود. برو که خوشبختی از آن توست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط اريناز  | 

آخرین پیام...

چه آرام و بی صدا می شکند قلب کوچکی که حتی نمی داند غم چیست...نمی داند؟!!ا

آخرین آپ بلاگ رو که تز دوستم به من رسید این جا براتون جا  می زارم دلم برای تک تک

بچه ها برای م-ح-ر برای غریب آشنا برای همهی آونایی که اومدن رفتن هیچی نگفتن...

برای اونایی که با نگفته هاشون خیلی چیزا رو گفتن...برای تو برای او...حتی برای خودم

هم دلم تنگ می شود...چه باید کرد...رسم روزگار ماست..بد بودم ...دعایم کنید بدتر نشوم...

اینم آخرین پست برای همه:

آه ای کوه بلند

ای سراپا همه پند

از تو این تجربه آموخته ام

که نلرزد دلم از غرش ارابه ی سهمگین زمان

و هراسی ندهم راه به دل از طوفان

کاه بودن ننگ است

کوه می باید بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:8  توسط اريناز  | 

رفاقت قصه ی تلخیست

که از نامش گریزانم

گریزانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:26  توسط اريناز  | 

شاید

شیرین من

وقتی به خوردن می رسی

زبان به سقف دهانم می چسبد

شاید زندگی

همیشه به کامم تلخ بوده است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:47  توسط اريناز  | 

...

سلام شب خوش.بازم سلا نو اومد... همه چیز عوض شد...همه چیز حتی هوا...عمو نوروز همه جا رفت

به همه جا سر زد...تنها بچه های بروجردودورود بودن که از عمو نوروز عیدی نگرفتن... آخه اونا عیدی

ندارن...دل داشتن اما عید نه... هیچ کس به دادشون نرسید حتی عمو نوروز مهربون... به  یکیشون

گفتم  این  بنده خدا رو بیدار کنید...گفتن:بزار بخوابه وقتی بیداره با چشمای خودش میبینه که داره

زندگیش نابود میشه....هیچی نگفتم...هیچی نداشتم بگم...امسال  این جوری شروع شد...هم برای

من...هم برای تو ... هم برای همه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:35  توسط اريناز  |