تبليغاتX
خيلي تنهام

خيلي تنهام

شعر-متن-عشق

به حرمت درد مرا ثانيه اي به گريه دعوت كن

سلام بازم شب خوش امشبم بازم با شعر اومدم مال همتون: گردش سال فقط يك شب يلدا دارد من بيچاره جه شبهاست كه يلدا دارم ********** اخرين شب گرم رفتن ديدمش لحظه هاي واپسين ديدار بود او به رفتن بود و من در اضطراب ديده ام گريان دلم بيمار بود در نگاهش خيره ماندم بي اميد سر نهادم غمزده بر دوش او بوسه هاي گريه الودم نشست بر رخ و بر لاله هاي گوش او ناگهان اهي كشيد و گفت واي زندگي زيباست گاهي گاه زشت گريه را بس كن مرا اتش مزن ناگزيرم از قبول سرنوشت ************* گفتمش از گريه لبريزم مرو گفت جانا ناگزيرم ناگزير گفتم او را لحظه اي ديگر بمان گفت مي خواهم ولي دير است دير از سخن مانديم و با رمز نگاه گفت مي دانم جدايي زود بود با نگاه اخرينش بين ما هاي هاي گريه ي بدرود بود **************
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 22:50  توسط اريناز  | 

اي كاش

 

 

                                     

         اي كاشكي بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند

         ************

اي  كاشكي   كاشهامان روزي حقيقت مي شدند

            *********                                    

 اي كاش هرگز ديروزي نبود كه در ان فكر فردا باشي

               *******

 ........................!!!!!!!!                             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 5:4  توسط اريناز  | 

مي روم

بازم سلام امشبم ي دونه شعر دارم تقديم به تمام انسانها نه ادم ها:!!!! مي روم دور از تو با دنياي تو خلوت كنم بايد اخر من به اين بيگانگي عادت كنم.... شور و حالي دارم امشب وه چه حالي دارم امشب تا تو بودي زندگي سرشار از لطف و صفا بود دل ديوانه با غم ها نا اشنا بود.... گرجه زندگي بي تواهنگ زيبايي ندارد ميروم جون عشق من در قلب تو جايي ندارد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 1:21  توسط اريناز  | 

شعر

امدي اي نازنين رفته ام باز امدي

بار ديگر با دل بيگانه دم ساز امدي

رفتي و من ماندم وتنهايي و پايان عشق

بعد عمري عشق من اينگونه دلباز امدي

رفتي و تنهاي تنها مردم از بيهمزباني

رفتي و بعد تو من همچنان خاكستري مانده بعد از كارواني......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 1:12  توسط اريناز  | 

سلام شب  خوش

ی روز از روزی میترسیدم که بری

حالا اون روز رسیده

همه ی ترسم از اینه که روزی بیای و من نباشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 1:3  توسط اريناز  |