تبليغاتX
خيلي تنهام

خيلي تنهام

شعر-متن-عشق

هیچ گاه نفهمیدم...

آنگاه که خود را در پناه چشمان زیبای تو دیدم امید بر آن داشتم که مهر و عشقم را پذیرا شدی

هنوز هم به یاد دارم آن اولین نگاه تو را که با یک لبخندو یک سلام و یک خداحافظی

کوتاه شرمع شدو تو همچنان در پس نگاه من ماندی...

و هیچگاه احساست را نتوانستم از درون چشمان تو بیرون بکشم و هنوز مانده ام که آیا دوستم داری؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 13:31  توسط اريناز  | 

هیچ گاه نفهمیدم...

آنگاه که خود را در پناه چشمان زیبای تو دیدم امید بر آن داشتم که مهر و عشقم را پذیرا شدی

هنوز هم به یاد دارم آن اولین نگاه تو را که با یک لبخندو یک سلام و یک خداحافظی

کوتاه شرمع شدو تو همچنان در پس نگاه من ماندی...

و هیچگاه احساست را نتوانستم از درون چشمان تو بیرون بکشم و هنوز مانده ام که آیا دوستم داری؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 13:31  توسط اريناز  | 

...

به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد

                           ***************

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز هرگز(پاسخی سخت و درشت)

و مرا غصه ی این هرگز...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 13:26  توسط اريناز  | 

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل نا خوانده و بیدادگر

سر زده میاید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم...

                                     *************

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 13:22  توسط اريناز  | 

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی

                                           فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

                             *******************

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 13:17  توسط اريناز  | 

از همان روز..

از همان روز که دست حضرت قابیل

 آلوده گشت به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

 زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گر چه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را

برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون

 دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شدو

این آسیاب گشت و گشت...

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت برنگشت..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1:8  توسط اريناز  |