هیچ گاه نفهمیدم...
هنوز هم به یاد دارم آن اولین نگاه تو را که با یک لبخندو یک سلام و یک خداحافظی
کوتاه شرمع شدو تو همچنان در پس نگاه من ماندی...
و هیچگاه احساست را نتوانستم از درون چشمان تو بیرون بکشم و هنوز مانده ام که آیا دوستم داری؟!!
شعر-متن-عشق
هنوز هم به یاد دارم آن اولین نگاه تو را که با یک لبخندو یک سلام و یک خداحافظی
کوتاه شرمع شدو تو همچنان در پس نگاه من ماندی...
و هیچگاه احساست را نتوانستم از درون چشمان تو بیرون بکشم و هنوز مانده ام که آیا دوستم داری؟!!
هنوز هم به یاد دارم آن اولین نگاه تو را که با یک لبخندو یک سلام و یک خداحافظی
کوتاه شرمع شدو تو همچنان در پس نگاه من ماندی...
و هیچگاه احساست را نتوانستم از درون چشمان تو بیرون بکشم و هنوز مانده ام که آیا دوستم داری؟!!
***************
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز هرگز(پاسخی سخت و درشت)
و مرا غصه ی این هرگز...
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد
پس چرا عاشق نباشم
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل نا خوانده و بیدادگر
سر زده میاید و راه فراری نیست نیست
پس چرا عاشق نباشم...
*************
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
*******************
آلوده گشت به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گر چه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را
برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون
دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شدو
این آسیاب گشت و گشت...
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت برنگشت..