X
تبلیغات
خيلي تنهام

خيلي تنهام

شعر-متن-عشق

توی قاب خاطراتی که نشسته روی دیوار

توی اون فکر حقیقت دنبال صداقت یار

که نشونی داده بودم

خونشو تو دل مردم

یادته دیوونه بازی عرصه ی صداقتامئن

یادته آخر بازی  اول رفاقتامون

این روزا قهر و جدایی بعد از بازی شده عادت

پشت پا زدن به رسم مردی و صبرو صداقت

سهم مردم کاش نباشه زهر تلخی رو چشیدن

توی چشمای رفاقت رنگ شادی رو ندیدن

توی میدون نبرد هم

گاهی مردونه میبازه

توی سرزمین دلها

میشه کاشت گلای تازه

یه حقیقت رو بدونین

گاهی اشکا رنگ خندست

بعضی وقتا توی میدون اونی که باخته برندست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 23:11  توسط اريناز  | 

نشناسم

دیگر هوس دیدن ان یار ندارم

با یار جفا کار دگر کار ندارم

هر روز دو دیده به سر راه ندوزم

شب تا به سحر دیده ی خونبار ندارم

در دل دگر از چشم سیاهت نکنم یاد

خود را به تهمت هیچ گرفتار ندارم

گر نام تو پرسند و بگویند کجایی

گویم نشناسم و این یار ندارم

خواهی به بر من چو بیایی چو نیایی

برآمدن و رفتنت اصرار ندارم

زین پس ز خزان تو دل خسته ی خود را

چون نرگس بسیار تو بسیار ندارم

رفتم ز سر کوی تو و دگر باز نگردم

من حوصله ی ناز تو بسیار ندارم

چون ترک تو گفتم از دل آواز برآمد

من طاقت نادیدن ان یار ندارم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 22:35  توسط اريناز  | 

ما رو باش

ما رو باش رو چه درختی اسممون رو جا میزاریم

به خدا جز اون دو چشمت نامسلمون که نداریم

به هوای تو حرمت رفیق و کشتیم نارفیق

به هواداری تو شیشه ی میخونه شکستیم نا رفیق

گفتی از جنس پرده ی ابریم و میباریم

تری تو. تشنه موندیم . ولی باشه آب نا اهل و نخواستیم

به هوای تو حرمت رفیق کشتیم نارفیق

به هواداری تو شیشه ی میخونه شکستیم نارفیق

سنگ و شیشه اگه دشمن . من و تو . که موندگاریم

ما رو باش...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 22:28  توسط اريناز  | 

...

گفته بودی گر من افتادم ز پا دستم بگیری

خود به زیر پایم افکندی عجب دستم گرفتی!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 21:29  توسط اريناز  | 

تو خواهی رفت

تو خواهی رفت 

تو روزی شهر مرا ترک خواهی کرد

و خواهی برد با خود تمام آرزوهایم را 

 امیدم را شب و رویا های سپیدم را تو خواهی برد

و من بر جای خواهم ماند 

با دنیایی از حسرت و دلی غمگین نگاهی منتظر

تصویر ایام خوش و شیرین

 تو خواهی رفت

با آن چشمان معصوم با آن گام های تندو خوش آهنگ

و از ان پس آسمان من دیگر آبی نخواهد بود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 21:18  توسط اريناز  | 

....

به او گفتم  غمگین ترین ترانه ات را برایم بخوان چشمانش را بست و آرام آرام گریست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 21:14  توسط اريناز  | 

ای کاش...

کاش همیشه کودک میماندم و تنها نگرانی ام قهر کردن عروسکم بود

کاش جدایی و فاصله ها به اندازه ی یک گریه ی کودک کوتاه بود

کاش زندگی مثل بازی با اسباب بازی ها شیرین بود

کاش ترس و تنهایی به اندازه ی حبس شدن در اتاق به خاطر یک شیطنت کودکانه بود

.....

و ای کاش همیشه کودک کودک میماندم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 21:10  توسط اريناز  | 

دلم تنگ است

دلم تنگ است

اینک بر فراز کشتی و دریایی طوفانی

منم خاموش و تنها

خوشم با یاد تو سرشار رویا

و دلتنگ از همه عالم

که گویی در نبود تو

مرا بیگانه ای در لباس آشنایانند

دلم با هیچ کس ماوا نمیگیرد

غمم در هیچ بحری جا نمیگیرد

تویی پشت و پناه من

در این هنگامه ی غم ها

تویی فانوس راه من

به تیره شام جانفرسا

و اینک من

نشسته در سکوت خویش

خیالت را به دنیای وجودم میهمان میکنم

و خود را غرق در یاد تو

فارغ از جهان کردم

و یاد بوسه های گرم وسوزان تو را

در خاطراتم جاودان کردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 1:22  توسط اريناز  | 

بزرگ شدم

ترا دیدم

دنیا بزرگ شد

عاشقت شدم

من هم بزرگ شدم

رفتی

دنیا کوچک شد

و من بزرگ ماندم

....

افسوس که برگشتی...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 1:12  توسط اريناز  | 

.....

همسفر تنها نرو   بزار تا با هم بریم   سرنوشتمون یکیست  هر دومون مسافریم

تازه از راه رسیدم   هنوزم خسته ی راه     خکسفر تنها نرو بزار تا منم بیام

......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 1:8  توسط اريناز  | 

دل من... دل تو

دل تو مثل دلم اینهمه دلتنگ که نیست

به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست

همه حرفات پر کذب و پر نیرنگ و فریب

عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست

تنم اینجاست همه فکرو خیالم پیش تو

تو که آرومی!

آخه تو دل تو جنگ که نیست

وقتی رفتی

واسه من حتی  دلت تنگ نشد

خونه ی عشق رو شناختن کار هر سنگ که نیست

 

 

 

 

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 22:47  توسط اريناز  | 

باران

باران که می اید !! دو پاره ابر...نسیم بسوی هم می راندشان... به هم که میرسند.. به شلاقشان میکشد.. خون که میگریند... باران میگیرد... دوستش ندارم.. باران که می آید همه جا چسبناک میشود.. قبل تر ها آرزویم باران بود.. وقتی میبارید.. زلال میشدم.. دلم پاک میشد.. اما اکنون.. بس که خاک گرفته دلم... باران که میآید ... پر از گل می شود.. گل چسبناک است... میچسبد به مغزم... ولم نمی کند... آن وقت است که دیوانه شوم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 22:40  توسط اريناز  | 

به اینجا که رسیدی

 آینه ها به تو پشت میکنند

به هم میخورد آرامش گامهایت

بر میگردی

چیزی جز قدمهایت به یاد زمین نمانده است

به کوله پشتی ات دست میبری

جز مشتی خاکستر به چنگ نمی آوری

افسوس که هیچ نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 14:25  توسط اريناز  | 

یادمان باشد که این با هم خندیدن است که میماند نه به هم خندیدن...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 14:9  توسط اريناز  | 

چرا رفت...

نمی دانم که دلدارم چرا رفت

چراغ هر شب تارم چرا رفت

خداوندا پرستار دل من

که میدانست بیمارم چرا رفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 14:5  توسط اريناز  | 

وای بر من

من و درد جدایی وای بر من   

                                      از این عشق خدایی وای بر من...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:43  توسط اريناز  | 

غم نامه...

میدونی؟

یه اتاقی باشه گرم گرم... روشن روشن... تو باشی منم باشم...کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...تو نزدیکم بیای منو محکم بگیری که سردم نشه... که نترسم... بهت میگم چشمات و  می ببندی ... تو هم میگی آره و میبندی...

بهت میگم برام قصه میگی ؟ توی گوشم؟ میگی اره و بعد شروع میکنی آروم اروم قصه گفتن توی گوشم... یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن...

میدونی؟ میخوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو... یه حرکت سریع ... یه ضربه ی عمیق... بلدی که؟

ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم... تو چشماتو بستی...نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمیبینی که سریع میبرم...نمی بینی خون فواره میزنه...رو سنگای سفید...

نمیبینی  که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم ااااخ که تو چشماتو باز نکنی و منو ببینی... تو داری قصه میگی... خون داره از دستم میره... میریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...حیف که چشمات بستست و نمیتونی ببینی...

تو بغلم کردی... میبینی  که سرد شدم... محکم تر بغلم میکنی تا گرم بشم...می بینی نامنظم نفس میکشم.. تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت...میبینی هی سرد تر میشم...

می بینی که دیگه نفس نمیکشم...

چشماتو باز میکنی میبینی مردم... میدونی؟ من میترسیدم خودمو بکشم.. از سرد شدن از تنهایی مردن... از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...

مردن خوب بود آروم آروم...

گریه نکن دیگه... من  که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی...

گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:25  توسط اريناز  | 

غم نامه... میدونی

میدونی؟

یه اتاقی باشه گرم گرم... روشن روشن... تو باشی منم باشم...کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...تو نزدیکم بیای منو محکم بگیری که سردم نشه... که نترسم... بهت میگم چشمات و  می ببندی ... تو هم میگی آره و میبندی...

بهت میگم برام قصه میگی ؟ توی گوشم؟ میگی اره و بعد شروع میکنی آروم اروم قصه گفتن توی گوشم... یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن...

میدونی؟ میخوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو... یه حرکت سریع ... یه ضربه ی عمیق... بلدی که؟

ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم... تو چشماتو بستی...نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمیبینی که سریع میبرم...نمی بینی خون فواره میزنه...رو سنگای سفید...

نمیبینی  که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم ااااخ که تو چشماتو باز نکنی و منو ببینی... تو داری قصه میگی... خون داره از دستم میره... میریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...حیف که چشمات بستست و نمیتونی ببینی...

تو بغلم کردی... میبینی  که سرد شدم... محکم تر بغلم میکنی تا گرم بشم...می بینی نامنظم نفس میکشم.. تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت...میبینی هی سرد تر میشم...

می بینی که دیگه نفس نمیکشم...

چشماتو باز میکنی میبینی مردم... میدونی؟ من میترسیدم خودمو بکشم.. از سرد شدن از تنهایی مردن... از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...

مردن خوب بود آروم آروم...

گریه نکن دیگه... من  که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی...

گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:25  توسط اريناز  | 

من از اصالت گریه بیزارم

و نمیدانم  دلم  را کجا ببرم

تا از اندوه قصه ها در امان باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 0:14  توسط اريناز  | 

...

آن وقتها که دستم نمیرسید

 در میزدم

حالا که دستم  به زنگ میرسد

دیگر دری نمانده است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 23:38  توسط اريناز  | 

پرنده

پرنده مرا یادت هست؟

من سیمینم

همان عاشق دیروز

چه دلم مست بود و عاشق

چه رخم سرخ بودو گلگون

ولی حالا سردم

آنقدر سرد که میمیرم گاهی

چه کنم ندارم دیگر

به پس کوچه های عاشقی راهی

پرنده مرا یادت هست؟

من همان حیران دیروزم

که امروز فراموش کرده ام خود را

مرا یادت هست قناری

من سیمینم

همان دریای طوفانی

همان پر شور رازهای نهانی

کسی یادش هست؟

من همانم که دلم آشوب میشد

روحم فریاد میزد

عشق را با خود آواز میکرد

من همانم که بوی دست عشق را تا صبح همراه بودم

من همانم که دلم پر میکشید در آسمان عاشقی

پرنده مرا یادت هست؟

من پرواز را از یاد برده ام

سردم

دریای دلم آشوب نیست هیچ

من عشق دلم خاکستری شده است

هیچ آتشی نیست در آن

پرنده یاریم ده

باد سرد فلاکت مرا خواهد برد

میهراسم یاریم ده

بگذار پرواز در آسمان عشق را

باز هم به خاطر بیاورم

پرنده یاریم ده

یاریم ده

سردم آنقدر سرد که میمیرم گاهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 1:2  توسط اريناز  | 

من و تو

و تابوت من

همانقدر سنگین است برای تو

که حرفهای تو

برای من!

پرنده ای هستم که صدای فیل میدهد

و تو

همان انسانی هستی که میگویند

شریف! مهربان! فهیم!..

و من

پرهای کوچکی دارم برای پرواز

و دل لرزانی برای دوست داشتن

و صدایی بلند و نازیبا

و افسوس نمیخورم

که انسان نیستم

تو را دیده ام که چطور انسانی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:48  توسط اريناز  | 

نباید بروی

نه! تو از پیش من ساده نباید بروی

دردمندی به تو دلداده نباید بروی

شعرو شاعر پس از این عاشق زیبایی تو

اتفاقیست که افتاده نباید بروی

زندگی راه درازیست پر از وسوسه ها

بی من از وحشت این جاده نباید بروی

زخمی ام خسته ام آشفته و بی سامانم

نیستم جان تو آماده نباید بروی

آه! صیاد در این دشت بلا میمیرم

شد اسیرت دل آزاده نباید بروی

از شب بی تپش پنجره ام ای مهتاب

ای گل روشن شبزاده نباید بروی...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:32  توسط اريناز  | 

آهای ...مادرت تنهاست بی غیرت

امروز رفته بودم دکتر روز بدی بود ...دلم خیلی گرفته بود . خودمم نمیدونم واسه چی دلم میگیره اونم  تا این حد... شب قبلش هم خیلی گریه کردم خیلی زیاد...

داشتم میگفتم امروز دکتر رفته بودم . پیرزنی اونجا بود گوژپشت و خمیده  داشت از پله ها بالا میومد اما سخت... من و دوستم مریم کمکش دادیم بالا اومد همش دعا میکرد الهی خدا بهت طول عمر بده مادر.. مادر... مادر...

پس بچه هایی که همین مادر آنها را با  تمامی هم و غم بزرگ کرده بود  آرزوی عرس شدن دخترش داماد شدن پسرش را داشت کجا بودند؟؟؟

مگر او هم جوانی و زیباییش را برای آنها صرف نکرده بود؟ مگر همین مادر روزی دستان سپیدش را بر سر پسرش نکشیده بو که :توی راه بازیگوشی نکنیا  ...مگر همین مادر با همان دست به دخترش نگفته بود: توی خیابون زیاد نخندیا فردا مردم میگن....

الان کجا بودید ؟؟  که ببینید یک غریبه از روی ترحم دست مادرتان را کرفته که زمین نخورد

که مبادا همان دستش خراشی بردارد.............

بهش گفتم مادر اگه قراره منم بچه هام این کار رو بکنن نه... این دعا رو نکن واسم میترسم

ولی او همچنان دعا میکرد و میرفت............

به کجا ...نمیدانم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:4  توسط اريناز  | 

چه سلامی!؟

چه سلامی چه نگاهی !؟ وقتی شانهایت مدتهاست به علامت نمیدانم بالاست.انگار حالا حالا هم خیال پایین آمدن ندارند!!چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.چه گرمایی؟! وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمیدهد.

چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها  را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.

چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من خواندم...

چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.

چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حرف دوست داشتن هم دوستم نداری! چه نامه ای ؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین  سنتمان به آب روان میسپاری شاید آنسوی رود نمیدانم کجا کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 23:16  توسط اريناز  | 

دعای عجیب!!!

این نوشته رو جایی خوندم هم عجیب بود هم یه جوری میخواستم شمام بخونید به نظرم قشنگ امد:

الهی شهر عشق بسوزد همه بمیرند همه بسوزند جز سه نفر

یکی یارم یکی قاصد یارم یکی که گریه کند بر حال زارم.!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 22:48  توسط اريناز  | 

آینده...

زمانی آرزوهای فراوانی داشته ام

چه کسی میداند این جاده به کجا خواهد رفت...

ای شجاعت!!! تنهایم مگذار و به من پشت مکن

آیا خواهم فهمید چه کسی بوده ام؟...

و آینده خود را خواهم یافت؟!!...

مردم همیشه میگویند که زندگی سرشار از اختیار است.

اما کسی یاد آوری نمیکند که ترس هم هست...

و این جاده جاده ی من باشد...

و کسی یاد آوری نمیکند که ترس هم هست...

در طول این جاده در جایی

میدانم...

کسی در انتظار است...

این رویا نمیتواند غلط باشد...

میدانم بازوانی گشوده خواهد شد

کسی مرا میپذیرد...

 که به او تعلق خواهم داشت...

دیگر ترسی نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 23:17  توسط اريناز  | 

برای تو که عزیزی...

کسی برایم مریم آورده... کسی انار و کسی ریواس..

 ولی من به کسی فکر میکنم که هیچ وقت جز دستهایش چیزی برایم  نمی آورد.

چرا میترسی؟((آن یک نفر کسی جز تو نیست))

میخوتهم نامت را در گوش ماه بگویم..نه... حسودتر از آنم که تو را با ماه قسمت کنم

دوستت دارم...

حتی اگر تمام قطره های باران بازم دارند

مرا که ببوسی کبوتری زاده میشود...

با من که قهر کنی... میمیرد...

میبینی چه قدر عاشقم...

حالا هی رویاهایم را کفن کن.

هی زخم به رویاهای بکرم بزن...

خوانا ترین کاغذی که میتوانی تا همیشه سیاهش کنی

منم...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 22:25  توسط اريناز  | 

حیرانی

تو حیرانی در این هنگامه من هم از تو حیران تر

تو در اغاز آبادی منم هر لحظه ویران تر

در این بن بست ظلمانی رهایی را چه میدانی

فرار از خود به سوی غم و یا از هم گریزان تر

اگر از راه برگردیم سرا پا حسرت و دردیم

گذشتن مرگ ماندن درد کدامین است اسان تر

کدامین پیک را جویم که من هم از تو میجویم

نشانت را... و ماندم بیخبر در آن پریشانی

در این تنهایی ممتد فقط دست تو بر دست است

ندیدم از تو ای دیر آمده ناخوانده مهمان تر

تو حیرانی...

من حیران تر

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:17  توسط اريناز  | 

وقتی نیستی

وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه

دل اگه میگه صبورم خودفریبی میکنه

صدای قناری محزون و غم آلود میشه

واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ میشه

وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم میکنن

با زبون بسته محکوم به گناهم میکنن

گلا میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

وقتی نیستس همه ی پنجره ها بسته میشن

با سکوتت تو خونه قناریها خسته میشن

روز واسم هفته میشه هفته واسم ماه میشه

نفسم به یاد تو یکی یکی آه میشه

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:11  توسط اريناز  | 

بیا

بیا دست قشنگت رو عصایی کن که برخیزم

با شور و انگیز و شادمان به دامان شقایقها بیاویزم

بدزدم تیشه ی فرهاد عاشق را

و بی پروا

چنان رعدی بنای سنگی قبرو فرو ریزم

بسازم کلبه ی عشقی

میان خواب فرداها

و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق و نقش دیگری ریزم

بیا باز کن لبانم را

به تکرار سرود عشق

که من آن مرغ غمگین شباویزم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 23:38  توسط اريناز  | 

...

بنازم غیرت دشمن را که فقط دشمنی میکند اما دوست...

و تو هرگز ندانستی که چه دردی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 22:54  توسط اريناز  | 

سکه

اگه سکه دو رو داره اسیر دست بازاره

نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش

تو که سکه نبودی یار بودی

به ظاهر عاشق و غمخوار بودی

من و گمراه کردی وای بر من

تو هم افسونگر و مکار بودی

خیال کردم که تو فصل بهارم

بهارو یار قلب بیقرارم

خیال کردم که تو قلب بهشتم

از این بهتر نمیشه سرنوشتم

پرنده رفت و عمر پژمردو دل مرد

پرنده رفت و عشق و با خودش برد

چطور پنهون میکردی از من اون رو تو

چطور پنهون میکردی عطر گیسوتو

منی که عطر گیسوتو به یک دنیا نمیدادم

چه شد من عاقبت از چشم  مشتاق تو افتادم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 22:44  توسط اريناز  | 

دگر

به هر دری که زدمسری شکسته شد

به هر جا که سر زدم دری بسته شد

نه دگر در زنم به سری  نه دگر سر زنم به دری

که روح دربدرم از سرو در زدن خسته شد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:26  توسط اريناز  | 

آفرین به تو

...خوش به حالت که تو بی محبتی بردی از یاد منو

مث طوفان اومدی شکستی و دادی بر باد منو

تو منو شکستی آفرین به تو

با همه نشستی آفرین به تو

تو بت من عهدو وفا رو بستی و خودتم گسستی

آفرین به تو

هر کی با حقیقته  تو دلش محبته

مث من همیشه تنها میمونه

....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:9  توسط اريناز  | 

برای تو...

برای نازنینم:

نازنینم چه دعا بهتر از این

خنده ات ازته دل

گریه ات از سر شوق

نبود هیچ غروبت غمگین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 23:24  توسط اريناز  | 

وداع

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

میبرم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از کینه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 23:13  توسط اريناز  | 

من برای سالها مینویسم

سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند

افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...

یکی بود یکی نبود....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 23:9  توسط اريناز  | 

با یاد تو

با یاد تو

 در هر پگاه

چشم در چشم آفتاب یخبندان دلم را گریه میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 23:31  توسط اريناز  | 

تو رفیق نیمه راهی

تو رفیق نیمه راهی    به خدا غرق گناهی  

دیگه چاره ای نداری   میدونم در اشتباهی

تو دلم جایی نداری     تو محبتی نذاشتی

منو از ریشه سوزوندی   دلمو تنها گذاشتی

تو دروغ گفتی همیشه     تو وفا سرت نمیشه

عادت بوده از اول        بزنی تیشه به ریشه

برو از شهرو دیارم       دست بکش از روزگارم

بخدا قسم که دیگه         با تو هیچ کاری ندارم

تو رو از شاخه نچیدم     تو رو ارزون نخریدم

همیشه دلم میلرزید        چونکه مثل تو ندیدم

  

    

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 23:29  توسط اريناز  | 

تنهایی

تنهایی تنهاییمو سر میکنم     مرگ عشق و دیگه باور میکنم 

نمیدم ساده دلم رو به کسی     نمیشم اسیر توی هر قفسی  

دردو غم برای دل نمیخرم      عشق اگه مفتم باشه نمیبرم 

دیگه از عشق چشات نمیخونم  چشم به راه نامه هات نمیمونم

چه کنم اسیر سرنوشت شدم    دلمو کشتم با دستای خودم  

به خودم گفتم تو هم شکستی    از غم نامردمی ها خسته ای

حالا میفهمم چهقدر ساده دلم    حرفای قشنگ تو شد قاتلم 

تو برو من دیگه عاشق نمیشم   نکنه یه روز بیای اینجا پیشم

که دلم لز عشق تو سیر شده    واسه عشق بازی ما دیر شده

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 15:10  توسط اريناز  | 

یادت هست؟؟؟

یادت هست؟؟؟ گفتم دوستت دارم... تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن .. رفتم بزرگ شوم... اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 15:3  توسط اريناز  | 

...

یک روز برای تمام جای پاهایی که روی برفها گذاشتم  ادعای خدایی خواهم کرد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 15:0  توسط اريناز  | 

گریه کن

گریه کن جدایی ها ما رو رها نمیکنن

آدما انگار برای ما دعا نمیکنن

گریه کن حالا حالاها از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم

به خدای آسمون دارم گلایه میکنم

گریه کن واسه اون شبایی که ما بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گرچه تو تقویممون نیستش از اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که بودش و هستش حل نشد

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آییه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 23:59  توسط اريناز  | 

بعد برو

صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو 

یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو

صبر کن طفلک نوخاسته ی عاشقی ام

زندگانی کندو پیر شود بعد برو

تازه از راه رسیدی به سفر فکر مکن

باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو

باش تا مرگ که در هجر تو مشتاق وی ام

بهر من قسمت و تقدیر شود بعد برو

تازه عاشق شده ام به دلم رحمی کن

باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 23:51  توسط اريناز  | 

...

دلتو توی دست بگیر؟ چی حس میکنی؟      می تپه؟؟!!برای چی؟ می سوزه؟ برای کی و به چه حکمی؟به یاد داشته باش که همیشه اسیر کسی باش که اگر سوال اول رو از خودش پرسیدبگه زندگی و اگه سوال دوم رو از خودش پرسید اسم تو رو بگه و حداقل یه دلیل منطقی براش داشته باشه (عشق بی دلیل اگه یه هوس نباشه دروغه!!! یه دروغ بزرگ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 23:45  توسط اريناز  | 

وداع

غروب بودو دلم هوای گریه کردن داشت

                                      خورشید در حال وداع بود و زمین هم غم داشت

امید زندگی ام در این غروب خیال سفر داشت

دو دیده ام پر اب بود ز فراق آنروز خورشید چه غروب غم انگیزی داشت

              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:33  توسط اريناز  | 

بی وفا

تو ای بیوفا با تو هستم.. هرکه میخواهی باش!!

اگر قلبت خانه ی محبت نبود چرا به او محبت کردی؟ا

گر دوست داشتی شاهد غم او باشی چرا بروی او لبخند زدی؟

اگر به نا امیدی او خرسند بودی چرا او را امید وار کردی؟

ولی با این حال او نمیتواند حتی تو را فراموش کند

 فقط تنها به یاد خاطرات گذشته تلخ میگرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:28  توسط اريناز  | 

وفای بی وفایان کرد پیرم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 0:13  توسط اريناز  | 

ندونستم رفیق نیمه راهی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 0:12  توسط اريناز  | 

مطالب قدیمی‌تر