تبليغاتX
خيلي تنهام

خيلي تنهام

شعر-متن-عشق

برخیز

گذشت از من ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی؟؟

ای یادگار حسرت و حیرانی!

برخیز!

ای چشم خسه دوخته بر دیوار!

بیمار

بیزار

تو رنگ آسمان را

                             از یاد برده ای

     از من اگر بپرسی

                               دیری ست مرده ای!

برخیز!

بیرون از این حصار غم آلوده

جاریست زندگانی جاریست

دردا که شوق با تو غریبه است

دردا که شور از تو فراریست

برخیز

در مرهم نسیم بیاویز!

هر چند زخمهای تو کاریست!

 

                                            ..... واین گونه بود که من بار دگر برخاستم!!!

 

 

                 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:45  توسط اريناز  | 

هنوز...

هنوز بهم سر میزنی...؟

هنوز بهم فک میکنی...؟

هنوز یادگاری هامو داری...؟

هنوز حرفایی که با هم زدیم یادت هست...؟

هنوز بهم میخندی...؟هنوز فک میکنی من دوست دارم...؟

هنوز فک میکنی من پایبندم...؟

هنوز گلابی دوست داری...؟
هنوز اونجا سرد نشده که بیای  پیشم تا گرم بشی...؟

هنوز...

هنوز پیش خودت میگی اون چهقدر بچه ست...؟

هنوز دوسم داری...؟

هنوز رو حرفات هستی...؟

هنوز من باید تحمل کنم...؟

.....

مهم نیست...

من که...

هنوز...

همونم....

....

....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:37  توسط اريناز  | 

چه زود دیر میشود

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه میکنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پس از انکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگریز میشود

آی..............

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چه زود

دیر میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:42  توسط اريناز  | 

ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:5  توسط اريناز  | 

قسم

تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نزاری

روبروم نشستس اما از غریبه کم نداری

روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره

دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو

تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو

تو گه قسم نخوردی که دلمو تنها نزاری

هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری

حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست

تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی

تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره

نور یک ستاره یک شب جای مهتا ب رو میگیره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 23:58  توسط اريناز  | 

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا رفتی...

نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو...

بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی"نمی دانم کجا؟تا کی؟ برای چه؟....

ولی رفتی....

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز در کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمان بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

می دانم تو نام مرا از یاد خواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام "برگرد"

ببین که سرنوشت من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی در پشت پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگودر راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در بین حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم پروانگی مان

برای شادی و خوشبختی  باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 22:54  توسط اريناز  | 

پشیمانم

گناهت را نمی بخشم       نگاهت را نمی خونم       لبانت را نمی بوسم

گل مسموم عشقت را نمی بویم "دگر افسانه ی عشق تو را با کس نمی گویم"

دگر جادوی چشمانت به جانم بی اثر باشد "دگر آغوش گرمت بهر من مگشای"

که این مجنون سرگردان ز عشقت بی خبر باشد"مرا عشق دگر باشد"

زمانی گر تو محبوب من بی خانمان بودی"کنون یاری دگر محبوب تر باشد"

زمانی گر تو هم آرمم جان بودی"کنون آرام جانم دیگری باشد"

چه شبها که بی تودر دریای غمها غوطه ور گشتم

چه شبها با خیالت از دو عالم بی خبر گشتم

به دنبال تو  من آواره بر هر کوی و دم گشتم

به اکید وفایت هر زمان آشفته تر گشتم نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر

ولی افسوس عهدم را شکستی بی وفا"اما چه زود آخر"

تو جانم را به سوز و ساز غمها آشنا کردی

تو اول بار آغوش محبت بهر این بیچاره وا کردی

به طوفان بلا خود را رها کردی "نگاهت رنگ عشق و مهربانی داشت"

دریغ از آن همه افسانه های تو" دریغ از آن همه شوقی که افکندم به پای تو"

شکستی عهد عشق آسمانی را"گل بی بوی عشقت را به دست دیگری دادی"

که او نیز همچو من شود بیمار عشق تو

ندانستی که هرگز عاشقی چون من نخواهی داشت

ندانستی که هرگز دیگری چون من برایت سر نخواهد داد

اگر یار جدیدت سیم و زر دارد"اگر دیبا"اگر الماس و یاقوت و گهر دارد

اگر او زیور از من بیشتر دارد

بدان

الماس شوق من

بدان یاقوت اشک من

بدان رخسار زرد من

بسی از گنج هایش قیمتی ارزنده تر دارد

تو گر عشق مرا این سان به باد نیستی دادی

تو گر ویرانه کردی آشیانم را " تو گر نشنیدی آوای فغانم را"

تو گر دادی به طوفان جسم و جانم را

بدان

من هم دگر در آرزوی بوسه ای جان نمی بخشم

نگاهت را نمی جویم لبانت را نمی بوسم

دگر افسانه ی عشق تو را با کس نمیگویم

اگر عمری وفا کردم "پشیمانم"

دلم را گر به عشقت آشنا کردم"پشیمانم"

تو را دیگر رها کردم"پشیمانم"!!!

پشیمانم....

 

 

 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 22:39  توسط اريناز  | 

امروز تولدش بود

امروز یک روز عجیبی بود.تولد یکی از دوستام بود.اما ما نمیدونستسم. روزای قبل میگفت میخوتم کیک بیارم بخوریم .اما ما نپرسیدیم برای جی! امروز تولدش بود...هیچ وقت این روز رو فراموش نمیکنه.یعنی هیچ کدوم از ما ۷نفر فراموش نمیکنیم.وقتی هدیه ی تولدش رو باز کرد...آغاز مرگ عشق بود...آغاز بی او ماندن...آغاز بی تابی... امروز روز تولدش بود... آغاز دلسوختن....امروز بارون اومد...امروز دل همه گرفت...امروز گریه کرد...خیلی هم گریه کرد...امروز گریه کردیم... خیلی هم گریه کردیم... امروز همه چیز تموم شد...اما بارون هی میبارید ...هی بارید...هی ...هی ...هی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 23:29  توسط اريناز  | 

...

با نگاهی پر از مهر نگاهم کرد

 و با نگاهی سرد همچون روح یخزده ی خود به او نگریستم

که بگویم از این نگاهت هراسانم.!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 22:41  توسط اريناز  | 

کشف آتش..

من کاه بودم تو سنگ چخماق

دستانت را بر هم کوبیدی و...

کشف آتش به این قیمت می ارزید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 0:5  توسط اريناز  | 

نگاه

کاش میدانستم که نگاهت به من از عشق تهیست

که دلت در پی عشق دگریست

تو نگاهم  کردی من نگاهت کردم

با خود اندیشیدم چون که من در نگهش خیره شدم او نگریست

ور نه این چشم سیاه

این قدو قامت آراسته ی عشق انگیز

این تبسم که دل بدان مهر نورانیست

قسمت ماهرخ عشوه گریست!

روی من از گل و مه بس دور است

لبم از خنده ی شیرین خالیست

چشم من زیبا نیست

قد من رعنا نیست

پس اگر او نگهم کرد عمیق دل گرفتار نشد!

و از آن پس از دیدن چشم سیهت چشم را پوشیدم

تو نگاهم کردی

چهره برتافتم از دیدن تو با دلم جنگیدم

بارها لحظه ی دیدار شدودیده ی من از نگاه تو رمید

باز اما نگه منتظرت در رخ من خندید

تو نگاهم کردی

با خود اندیشیدم شاید او میخواهد چهره ی بی روح مرا

یا که او به غیر ازین میبیند

دل او سوی من است از نگاهش پیداست!

لیک اکنون دانم که تو تنها نگهم میکردی

کاش میدانستم کاش دل میدانست!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 23:3  توسط اريناز  | 

....

باید ز تو آموخت حزین رسم محبت

لبریز فغان بودی و فریاد نکردی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:46  توسط اريناز  | 

....

شکست دلم کسی نشنید.....آری دل مرد بی صدا میشکند!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:43  توسط اريناز  | 

....

ای کاشکی بین دلها غصه ها مردانه قسمت میشدند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 22:51  توسط اريناز  | 

برای تو که همیشه میخندی

برای تو که همیشه میخندی :

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی .چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:20  توسط اريناز  | 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

دخترم جرالدین

پدرت با تو حرف میزند شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو رابفریبدآن شب است که این الماس آن ریسمان نااستوار زیرپای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.

روزی که چهره ی یک اشراف زاده بی بندوبارتورا فریب دهدآن زمان بندبازی ناشی خواهی بود.بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند.

ازین رو دل به زر و زیور دنیا مبند.بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه ما میدرخشد اما اگر روزی دل به مرد آفتاب گونه بستی با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار.

دخترم هیچ کس و هیچ چیزرا در این دنیا نمیتوان یافت که دختری ناخن خودرابه خاطر آن عریان کند!!!

برهنگی بیماری عصر ماست.به گمان من تو بایدمال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.

جرالدین دخترم

با این پیام نامه ی خود را پایان میبخشم

انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بارقابل تحمل ترازپست و بی عاطفه بودن است.

جا مانده:

حالا ما انسانیم یا آدم؟؟؟بدرود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:15  توسط اريناز  | 

غریبم

غریبه وار که آمدی

 دلم برایت سوخت

با کسی آشنا نبودی!

اما

اکنون

از تو دلگیرم

که با همه آشنایی و

تنها من

برایت غریبه ام!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:32  توسط اريناز  | 

عزراییل

عزراییل جان چه بی مرام گشته ای

سر نمیزنی به ما؟!

دلم برایت تنگ است

قسط جانم دیر گشته است

زودتر بیا!!!

پارسال چه زیبا گرفتی جان را

صداهایی میاید از دور

امشب چه هوا راه راه است

آنتن ماهواره هم خراب است

دوست بی مرام یادی از ما کرد امشب

اما نه!

از خانه ی همسایه صدای ناله میاید

باز اشتباه رفتی آدرس را؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:28  توسط اريناز  | 

میروم

در سراشیبی که نامش زندگیست

با همه بیگانگی ها میروم

در سکوت سرد و غمگین زمان

بی هدف بی یار و تنها میروم

می روم شاید که در دشتی بزرگ

در سراشیبی که نامش زندگیست

بازیابم آنچه را گم کرده ام...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:22  توسط اريناز  | 

خودخواه

چراغها را خاموش کنید

می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه اگر می خواهی به خواب من بیایی

نامم را که صدا میکنی کمی آرامتر

بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی در خواب دیدن تو برایم عقده شود...

یادت میاید حرفی را که زدی

گفتی میروم

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

و چه خودخواهانه گفتی...

لا اقل همین وعده را برایم بگذار...

غریبه به خاطر خدا در خوابم هم که شده صادق باش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:20  توسط اريناز  | 

برگ از درخت خسته میشه پاییز همش بهونست
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:15  توسط اريناز  | 

اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:12  توسط اريناز  | 

مرا از یاد خواهی برد؟

اگر فردا ز راه آید  اگر فردا دوان آید  و اندام نحیف و خسته ی ما را  به سوی خویشتن خواند

و در اعماق خود گنجد مرا از یاد خواهی برد؟

اگر فردا سرود کوچ را در گوش ما خواند  و ما را در مسیر کوته تقدیر  در آغوش خود خواند   مرا از یاد

خواهی برد؟

اگر فردا تمام خاطرات روشن ما را  به زیر گور تاریکی نهان سازد   و برگ خشک پاییزی طراوت را میان باغ

عشق ما خزان سازد   مرا از یاد خواهی برد؟

اگر فردا بروید در میان شاخه های سبز  احساسات و ادراک تو را از لا به لای جنگلی انبوه مسخ خویشتن

 سازد مرا از یاد خواهی برد؟

دگر فردا بس است امشب  نمی خواهم به فرداها بیندیشم   من امشب بودنت را در کنارم جشن

 میگیرم   تو در رویای من هستی  اگر حتی تو را امشب نمیبینم  ولی با یاد تو امشب ز دنیا اوج میگیرم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:9  توسط اريناز  | 

غم

سلام ای غم سلام ای همدم شبهای تنهایی

 سلام ای آنکه روز و شب تو ما را مجلس آرایی

تنفر بر همه آنان که ترک حال ما کردند

سلام آتشین بر تو که دائم در بر مایی

نه ای در فکر زرق و برق و هم دلبند زیبایی

بنازم زین وفاداری عجب با ما تو همپایی

به ظاهر بس کسان زیبا و باطن همچون عقربها

تو را چون ظاهر و باطن یکی باشد تو زیبایی

بیا با من بمیر ای غم نمانیم هر دو در عالم

از آن ترسم بمیرم من تو هم افتی به تنهایی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 22:35  توسط اريناز  | 

.....

می کشد غیرت مرا غیری اگر آهی کشد

                            زان که میترسم که از عشق تو باشد آه او

                                      

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 22:3  توسط اريناز  | 

دل ما میمیرد

غسلش از اشک دهید کفن از آه کنید

                             این عزیزی است که با او دل ما میمیرد

اتاقکهای  داخل ساختمان تمومی ندارن بر خلاف مسیر زیبای جاده. ساختمان چنگی به دل نمزنه. بالاخره به سرسرای طبقه اول می رسم از پنجره نگاهی به درخت سرو داخل حیاط  میندازم چقدر با شکوه هستش...اما زندگی اینجا هیچ شباهتی به سبزی و شکوه سرو توی حیاط نداره.آدمهایی نشسته روی تخت های سفید که نا خواسته به جایی اومدن که نمی دونن آخرش چی میشه. نگاهم رو از درخت توی حیاط میگیرم چشمم میوفته به نگاههای درهم ریخته با آب دهان های آویزون و چشمایی میکاوند  ولی چی رو؟ رهایی؟مرگ؟زندگی؟ کدومشون رو؟ از اونجا نگاهم به نگاه نگران  مسئول  اونجا میوفته که میگه:اگر کمکهای تابستانی مردم نباشد شاید این آخرین زمستان  اینجا باشه ... سرما سراغ تنم میاد اگر این آخرین زمستون اینجا باشه این نگاه ها جایی برای موندن  دارن؟ جایی برای منتظر موندن کسی که شاید یادی از اونها کنه و نوازششون بکنه .... دوباره به سرو نگاه میکنم...حس میکنم شکوهش هیچ قرابتی با اینجایی که بودم و تنهایی  وصبری که اینها دارن و نگاههایی که از روی التماسی مغرورانه هست نداره ...

امروز یه نفرشون رو بردن... جایی که دیگه نگران سرما گرما التماس و انتظار نباشه... این شعر رو هم همون دختر خوند برای اون پسری که بردن .... هیچی ندارم بگم.......................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 23:3  توسط اريناز  | 

پیرمرد تنها

پیرمرد را در یک چهار دیواری آهنی رها کرده اند با این که فرزندانش وضعیت مالی مناسبی دارند اما فراموش کردا ه اند......این پیرمرد ۳فرزند بزرگ دارد دوران زندگی خود را با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین سپری می کند.در گذشته کارهای زیادی از جمله تعمیر لوازم برقی و ... انجام داده اما زمانه در روزگار پیری سر ناسازگاری دارد.مدتی فرزندانش اون رو پیش خودش نگه داشتند اما آخرش میبرنش خونه ی سالمندان اما الان و در نهایت... در یک دکه ی آهنی نفس میکشه و خبری از فرزندانش نیست پیرمرد با تموم بی مهری بچهاش بازم عکس های اونا رو قاب کرده و وقت دلتنگی با اونا حرف میزنه و اونا رو نگاه میکنه واشک میریزه .....میخوام بدونم که اونا هیچ وقت پیر نمیشن.؟ خودشون بچه ندارن؟این پیرمرد هم تنهاتاااا...خیلی خودخواهم که میگم من خیلی تنهام نه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 22:13  توسط اريناز  | 

خدایا منم ببخش باشه؟چیزی که نوشتم جدی نگیر

خدایا

خدایاحق است تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون

گریستن

برخوردار کردی تو را بنامیم بستاییم بپرستیم؟

زاهد افتاده ی درگاه تو باشیم صوفی محتاج دریای

محبت تو

باشیم؟

خداوندا هرگز نمیپرستیم چرا عذاب را بدان حد

رساندی که

به های های گریه محتاجمان کنی. نمی پرستیم فقط سپاس

میگوییم که از پی هر عذاب توان و رخصت گریمان دادی

خداوندا جز حق گریستن. بلند و با صدا گریستن

و با طنین گریه

دیوارهای خشونت را فرو ریختن از تو هیچ نمیخواهیم

هیچ...

توضیح:           

 

فقط توبه ی مرا بپذیر به خاطر این چند جمله

 


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:45  توسط اريناز  | 

همه چیز میمیرد...

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها میمیرند

رنگها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره است

که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:5  توسط اريناز  | 

بخشش هرگز

سکوت پر معما

نگاه پر تمنا

دوباره پنهان کاری

چه را از من طلب داری؟

ببخشایم؟!

                            ولی هرگز

                                        نمی خواهم

                                        چرا ساده اندیشی

                                         تو بردی بخشش از یادم

                                         نمی خواهم... نمی خواهم...

مرا در خود رها کردی

سپردی غم به دستانم

زدی آتش به احساسم

گذر کردی ز فریادم

                                       چرا باید ببخشایم

                                       نمی خواهم... نمی خواهم 

توضیح:

چه کنم دلم از سنگ که نیست...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:0  توسط اريناز  | 

...

ساده مثل سکوت

آزرده مثل دل

دل سوخته مثل جان

جان مرده مثل تن

تن زخمی مثل اسیر

اسیر درد بی دردی

چرا آخر نمیدانی

تو هستی که خود دردی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 21:52  توسط اريناز  | 

دلم گرفت

خود را شبی در   آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خود نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آیینه برف نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به او نریسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 19:0  توسط اريناز  | 

بسوز ای مادر...

دور از دیار و یار شبی آورم به روز

مادر بسوز از غم تنهایی ام... بسوز

مادر ... تو تا بحال...

قلب حزین و دیده ی بی خواب دیده ای؟

شمعی به گوشه ی محراب دیده ای؟

مادرمنم به گوشه ی محراب آرزو...

آن شمع نیمه مرده ... که پروانه ای نداشت...

آن مرغ تیره بخت که بالش شکسته بود...

بیچاره خانه و کاشانه ای نداشت...

دیوتنه ای که هم از دوست میگریخت...

هم ره به کنج خلوت بیگانه ای نداشت...

مادر!!! منم... من...

آن باران...آن باران قصه گو...

که از امید و آرزو...

دگر افسانه ای نداشت...

دور از دیار و یار شبی آورم به روز...

مادر بسوز از غم تنهایی ام بسوز...

کسی چون تو دختر دیوانه ای نداشت...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 0:18  توسط اريناز  | 

کاش کسی بیاید

کاش کسی بیاید

که از هجرت هیاهو بگوید

از سکوت...

دانه های خشک و کبود خاک رارنگ سبز بزند

ای کاش کسی بیاید

که آبی باشد

مثل دریا

آشنا مثل رویا

کسی که ندیده باشم

نه به چشم نه به خواب نه به رویا

کسی که مثل تو باشد

ساده

باران خورده و خیس

و من سالهاست به انتظار آمدن او

لحظه های سرد و ساکت روزگارم را

حتی با باران هم قسمت میکنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 21:53  توسط اريناز  | 

....

هم شکست هم شکستم داد دل...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 21:45  توسط اريناز  | 

ساده رفت...

چه غریبانه رفت آن پرنده ی کوچک

وقتی از صدای گریه ام خسته شد....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 23:45  توسط اريناز  | 

من تو را دوست می دارم

من تو را دوست  می دارم

و تو دیگری را دوست می داری

 و من را

دیگری شاید...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 22:0  توسط اريناز  | 

برو...

دیگه ای رفیق نیمه راه من!از منو گذشته ها یاد مکن...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:28  توسط اريناز  | 

چه غریب ماندی ای دل!نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

دل من !چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر بکار بندم که نماند وقت کاری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برارم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:26  توسط اريناز  | 

غصه نخور مسافر

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز؟

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بر نیست

اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

من که خودم میدونم که تو چه قدر صبوری

غصه نخور مسافر بازم میای به زودی

ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو میدونم هیچ کس خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند

بهار تو برمیگردی چیزی نمونده بخند

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیست

سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بیای و بمونی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:44  توسط اريناز  | 

مثل همیشه بی خبری

در این تاریکی شبها

که من در بستر سردم

به به یادت خفته ام تنها

در غم را به روی خویش می بندم

تو در خوابی 

 نمیدانی که من با یاد چشمانت

چگونه زار میگریم

چگونه زار میگریم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:25  توسط اريناز  | 

برای تو

برای  تمام دوستانی  که به اینجا اومدن و منو تنها نزاشتن برای همه ی دوستان خوبم در اینجا:

دوستتان دارم حتی اگر قرار باشد

شبی بی چراغ در حسرت یافتنتان

تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم

فراموشم نکنید!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:41  توسط اريناز  | 

....

شب شد

خورشید رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو میکرد

ناگهان ستاره ای چشمک زد

آفتابگردان سرش را به زیر افکند

گلها خیانت نمیکنند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:36  توسط اريناز  | 

ای بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا؟

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:10  توسط اريناز  | 

...

خلقت من در جهان یک وصله ی ناجور بود

من که خود راضی به این خلقت نبودم خلقت من زور بود

ای جهان گر من  نمیزادی جهانت نقص داشت؟؟؟

ای فلک گر من نمی بودم اجاقت کور بود؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:9  توسط اريناز  | 

تردید

چشم تردید مرا میپاید

تا مبادا دلم از دست رود

غافل از عشق که باز

بی خبر میاید

بی صدا رخنه کند در دل من

ساغر دلکش مهر سوی من آوردی

دست من میلرزد میترسم

تا که یکبار مگر وسوسه عشق مرا کور کند

قدح از دست تو گیرم

که شوم مست و سپارم دل پاکم به نگاه یک مرد

و تو در روز دگر شیشه ی نازک دل را شکنی

ز من احساس نخواه

بسپر دل به تمنای دگر

تا سبویت نشکستم در میخانه ببند

دست من میلرزد  میترسم

به خدا عشق یقین میخواهد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 18:50  توسط اريناز  | 

بنویس

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم

یا سیل میباردو یا باران ندارد

بابا انار و نان و سیب را مینویسد

حتی  برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی مینویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی  آن مرد در باران میاید

این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 11:17  توسط اريناز  | 

اگر روزی...

اگر ز من پرسد روزی خدایم به دنبال چه میگردی چه گویم؟

اگر گوید خدا با من تو در دنیا کدامین کار را کردی

که از نامت دلی خرسند گردد؟چه دارم پاسخش گویم؟

اگر روزی ز من پرسد خدا

 تو با این کوهسار مهلت و فرصت

 برای سخت روز محشر کبری  

برای  آن چنان روزیکه از  حسرت همی سوزی

 چه اندوزی ؟چه خواهم گفت؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 0:54  توسط اريناز  | 

گناه کار

 تو را به دادگاه خواهند کشید....

شاید به حبس ابد محکوم شوی

جزییات جنایتت معلوم نیست

اما

اثر انگشتت را....

روی قلبی شکسته یافته اند!!!!!!!!!!!

 

                

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 0:25  توسط اريناز  | 

آنقدر باگذشت بودی که از من هم گذشتی....

دیگه هیجی ندارم بگم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 0:20  توسط اريناز  | 

مطالب قدیمی‌تر