گناهت را نمی بخشم نگاهت را نمی خونم لبانت را نمی بوسم
گل مسموم عشقت را نمی بویم "دگر افسانه ی عشق تو را با کس نمی گویم"
دگر جادوی چشمانت به جانم بی اثر باشد "دگر آغوش گرمت بهر من مگشای"
که این مجنون سرگردان ز عشقت بی خبر باشد"مرا عشق دگر باشد"
زمانی گر تو محبوب من بی خانمان بودی"کنون یاری دگر محبوب تر باشد"
زمانی گر تو هم آرمم جان بودی"کنون آرام جانم دیگری باشد"
چه شبها که بی تودر دریای غمها غوطه ور گشتم
چه شبها با خیالت از دو عالم بی خبر گشتم
به دنبال تو من آواره بر هر کوی و دم گشتم
به اکید وفایت هر زمان آشفته تر گشتم نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر
ولی افسوس عهدم را شکستی بی وفا"اما چه زود آخر"
تو جانم را به سوز و ساز غمها آشنا کردی
تو اول بار آغوش محبت بهر این بیچاره وا کردی
به طوفان بلا خود را رها کردی "نگاهت رنگ عشق و مهربانی داشت"
دریغ از آن همه افسانه های تو" دریغ از آن همه شوقی که افکندم به پای تو"
شکستی عهد عشق آسمانی را"گل بی بوی عشقت را به دست دیگری دادی"
که او نیز همچو من شود بیمار عشق تو
ندانستی که هرگز عاشقی چون من نخواهی داشت
ندانستی که هرگز دیگری چون من برایت سر نخواهد داد
اگر یار جدیدت سیم و زر دارد"اگر دیبا"اگر الماس و یاقوت و گهر دارد
اگر او زیور از من بیشتر دارد
بدان
الماس شوق من
بدان یاقوت اشک من
بدان رخسار زرد من
بسی از گنج هایش قیمتی ارزنده تر دارد
تو گر عشق مرا این سان به باد نیستی دادی
تو گر ویرانه کردی آشیانم را " تو گر نشنیدی آوای فغانم را"
تو گر دادی به طوفان جسم و جانم را
بدان
من هم دگر در آرزوی بوسه ای جان نمی بخشم
نگاهت را نمی جویم لبانت را نمی بوسم
دگر افسانه ی عشق تو را با کس نمیگویم
اگر عمری وفا کردم "پشیمانم"
دلم را گر به عشقت آشنا کردم"پشیمانم"
تو را دیگر رها کردم"پشیمانم"!!!
پشیمانم....