تبليغاتX
خيلي تنهام

خيلي تنهام

شعر-متن-عشق

پله ها

پله پله

 بالا آمدیم تا پایین را

ببینیم

جای غریبیست

پله ها نا امن اند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:25  توسط اريناز  | 

...

چتری بر سرم بگیر

از جنس محبت

تگرگ حادثه عجیب میبارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:27  توسط اريناز  | 

به تو حق می دهم

به تو حق می دهم

آری

دیکر در سردی خیس آشنایی

و بین این همه بیگانگی

چیزی برای گفتن نیست

وقتی عزیزترینت

با تو یکرنگ نباشد

و دروغهای قشنگش به دل بنشیند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:25  توسط اريناز  | 

دلمان کوچک است

...ودریغ از پایانی

حتی کمی خوش

که در کتاب قصه ها می خوانیم

برای روزمرگیمان

سرنوشت را

کسی رقم می زند

که گویا

نمی داند

دلمان کوچک است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:40  توسط اريناز  | 

ببین دارم گریه می کنم

ببین دارم گریه می کنمبرای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالیمیان سادگی های ما نشستند.برای ابرهای بارانی که آمدند...که آمدند و تا بی نهایت علاقه ی ما سایه انداختند.بگذارآنقدر بارن ببارد تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش...به هیچ جای این آسمان ساده وصبور برنمی خورد اگر که گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد.حالا دیگر عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه را می دانند .باسرانگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه های بی قرار می نویسند.می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت وعلاقه .راستی چرا رفتیم؟چرا برنگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی دروجا ماندیم؟پس من این همه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت...قرار همیشه در کنار چکه های باران؟چگونه فراموش کردیم؟حالا رویای گریه نشین من بغض نکن بخند... می خواهم برایت از قرار قدیمی قلبها بگویم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را می شمرد....همیشه یکی می نشست و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر میکرد.آنقدر می نوشت تا نیمه گمشده اش از ابتدای  یکی از همین ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر می دانی که همیشه تو می رفتی و من می ماندم...می ماندم و به انتظار تو لحظه های  خوب گریه را بی نهایت بار مرور می کردم.....بینهایت بار...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 22:13  توسط اريناز  | 

.....

اگر از عاشقی گفتم همیشه از تو می گفتم

                                               هنوزم عاشقم اما به پای تو نمی افتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 20:49  توسط اريناز  | 

تو را راندم

تو را با اشک خون از دیده راندم آخر هم که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزو ها  

را

به زلف دیگری ریزی  آن گل های صحرا ررا

مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی

مرا از سینه بیرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را...بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکن مرا بشکن

تو سرتا پا وفا بودی   تو با درد آشنا بودی

ولی ای مهربان من

بگو آخر که از اول کجا بودی؟

رها کن این دل غمگین و تنها را

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت

شود امید جاویدت

تو را راندم

ولی هرگز مگو با من

که اصلا"معنی عشق و محبت را نمی دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم

ولی آن لحظه دل درون سینه ام ناله می زد:

باز کن از پای زنجیرم

که بگریزم به دامانش بیاویزم

به او با اشک خون گویم

مرو من بی تو میمیرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

که تو هرگز ندانی

بی تو یک شاخه ی عریان پاییزم

دگر از غصه لبریزم

در این دنیا بمان بی من

برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را

بخوان در گوش جان دیگری آواز هستی را

تو ای تنها امیدمن

مرا یک دم به یادآور

بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم

بیا میعاد خود را در جهان دیگر اندازیم

به یاد آور که  اکنون بی تو خاموشم

ز خاطر ها فراموشم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 20:34  توسط اريناز  | 

به هر حال من نگم چه کرد..!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 23:37  توسط اريناز  | 

به خدا بگو...

هیس..!گوش کن...می شنوی؟ خوب گوش کن.. شنیدی...!!صدای خدا رو می شنوی..! صدای خداست شنیدی...؟ای بابا همین صدای تیک تاک ساغت رو میگم دیگه.. گوش کن..خداستاااا میگه عجله کن وقتت داره تموم می شه...پس یه کم بجنب تا دیر نشده!!!!خدا همین دور و براستااا... تا دیر نشده بجنب پیداش کن... هر وقت پیدا شد خبرم کن ..می دونم طول میکشه من پیداش کنم ...ولی اگه دیدیش بهش بگو  خیلی آقایی ... خیلی آقایی که یکی میمیره یکی به دنیا میاد...یکی گشنشه یکی اونقدر سیر که داره بالا میاره..بهش بگو خیلی آقایی ..نمی دونم چه حکمتی داره کارات ..ولی بهش بگو با این حال خیلی آقایی دمت گرم (اگه موافقی به قول خودت بگو یا علی)

مانده:حرفای پنهونی و خودمونی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 23:21  توسط اريناز  | 

جسد شده ایم

چقدر سردوپریشان چقدر بد شده ایم

به زیر چکمه ی پاییز تا لگد شده ایم

به ما چه رفته و احساسمان کجا رفته است

چرا به سردی و بی حالی جسد شده ایم

ستارگان همه کوچیده اند اما افسوس

در آشمان شبی بی نشان رصد شده ایم

چقدر بی رمقیم آه آه از این رخوت

نشسته ایم و سر راه عشق سد شده ایم

نه این که شعر نشد دردنامه ای شد زرد

نهال عاطفه خشکیده چون جسد شده ایم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:41  توسط اريناز  | 

تو اینو نمی دونی چه عذابی کشیدم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:28  توسط اريناز  | 

فقط یه آرزو دارم

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقت و باور کرده

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

همه ی آرزو هام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت من به دلت رحم ها دیدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمی دم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:18  توسط اريناز  | 

طفلک دخترک

...و چه بسیار دلم گرفته است!!!دلم از نگاه غریبانه ی کودکی که هر روز صبح به هنگام آمدن خورشید و هر غروب با به خانه رفتن خورشید می بینمش ولی... ولی او مثل من و خورشید سرپناهی ندارد...کجابرود...؟؟کدامین آغوش گرم منتظر اوست وقتی که گرمترین آغوش که مادرش اشت در کنارش زانو زده و دخترک از سرما ـباز همـ ـبه پهلوی مادر پناه آورده...همان مادری که برای شرم ار روی دخترکش چادری به صورت انداخته و هیچ نمی گوید...هیییییچ....دخترک همچنان هر روز آنجاست. هر وقت مرا میبیند لبخند تلخی روی لبانش نقش میبندد...تلخی لبخندی که چرا من... چرا من مثل سایر دخترکها با موهای شانه زده ـ به قول خودشان دو گوشی ـبا پفکی در دستم با مادرم نباشم؟!!....هیچ کاری از دستم بر نمی آید.من هم به رسم او لبخندی مصنوعی و تلخ تر از لبخند کودکانه اش تحویل او می دهم.. از خودم شرم دارم . از این که می گویم" خیلی تنهام.."از این که.....پس این دخترک چه بگوید....کسی جوابی دارد...؟؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:9  توسط اريناز  | 

آهای تو که..

آهای تو که این همه دوری از من

این روزا در حال عبوری از من

آهای تو که فکر می کنی سوزوندی

دارو ندارم و با دوری از من

طاقت نداری ببینی

میدونم

این همه طاقت و صبوری از من

ستاره ها میگن پشیمون شدی

می خوای بگی که غرق نوری از من

فکر نکنم بشه با صد تا دریا

این همه نفرت و بشوری از من

نمی دونم میخوای با قلب سنگیت

دل ببری بازم چه جوری از من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:50  توسط اريناز  | 

تنهاترین

تنها نمی مانم

که با او تنها بمانی

ماندم

که با من تنها بمانی

کاری نکن

با شاعری تنها بمانم

در شعرم آنگاه

                                تنها بمانی

تنهاترینم

تن ها کجایید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 23:41  توسط اريناز  | 

بیدارم نکن

.... عاشقانه چون مرگ صدایم کن

مرا در ابهام نامت آرام کن

در گلویم شعری از نیمه شب است

در چشمانت شعری از آفتاب

آخرین برگ پاییزم

تو بیایی یا نیایی

دیر یا زود خواهم رفت

می دانم با تو بودن خواب است

از خواب بیدارم نکن

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 23:35  توسط اريناز  | 

بی رحم

نمای بی مثالت را میان خواب می دیدم

گل مریم به من پرتاب کردن را

صدای مهربان باد مرا تا بی نهایت برد

به یاد کوچه ی دیروز تو را فریاد میکردم

هاااااااااااااای...............

به چشمان سیاهت حلقه می شد اشک

و من فریاد می کردم

تو هم نامهربان هستی

نبخشیدی خطای خردسالی را؟!!

دو ابرو را به هم پیوند دادی

برایت مهربان هستم

ولی هرگز نمی مانم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 23:0  توسط اريناز  | 

دیگه هیچ وقت نمی گم

سلام به همه ی دوستان عزیزم دلم براتون تنگ شده بود...

امروز دلم تنگ شده بود برای یک نفر که خیلی دوسش دارم یه آشناست. دیگه یاد گرفتم که به هیچ کس نگم دلم برات تنگ شده نمی دونم چرا به شما ها گفتم!!! شاید چون غریبه اید ولی آشنا!!!آخه دیگه نمی خوام بشنوم من چی کار کنم!!! مطمئن باش چون می دونم اینجا نمیای دارم میگم ...ولی اگه حتی دیر به دیر ببینمت هیچ وقت نمیگم دلم برات تنگ شده هیچ وقت... هر چند که همین حالا هم دلم واست تنگ شده ولی افسوس...دیگه چه کار کنی!!! راستم میگی کاری نمیشه کرد....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:51  توسط اريناز  | 

صبح شد و وقت خوندن خروس شد

یه روح پاک راهی اقیانوس شد

گفتم که چش بود طفلکی چرا مرد؟

جواب دادن دیشب یارش عروش شد!!

مانده:یه جایی دیدم توی دفتر یک بچه ی ۱۲ساله جالب بود برام نوشتمش همین

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:49  توسط اريناز  | 

دیگه اشکم واسه من ناز میکنه
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:38  توسط اريناز  | 

خدا آخر مردانگیست در دیار نامردمان....

یک بار هم که شده عاشق خدا باشیم و خودمان ... مگر چه میشود !!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:10  توسط اريناز  | 

می خواهی بروی

می خواهی بروی بی بهانه برو بیدار نکن خاطره های خواب آلود را

صدایت همان صدا نگاهت نا تنی

می روی اگر بگذار بیگانه بماند صدایت هم

تو گل رها شده در آغوش دریایی فرا خواهند گرفت تو را موج ها

و گرفتار خواهد ساخت روزی

محبت ساختگی ات همان سند جعلی

پهن می شوم بسان راهها بر گامهایت

و التماست کنم؟

این ممکن نیست!

شکستنی نیست وقارم همچون قلبم

پستس و آن گاه زندگی روزگار خوشی نیست!

نمی گویم تو کوه سر افرازی خم شو

نمی گویم درمانم در دست توست

نه محبت پول خردی ست در دستان تو

 و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو

می خواهی بروی ....

                          این راه  این هم تو...

تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم

اگر رفتی بدان خواستی برگردی هر گاه

                                                بسترت بالشی خاردار خواهد بود

می خواهی بروی

نه حرف بزن نه چیزی بگو!

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود

دلبسته چه چیزی بودی که نتوانستس بگویی

و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی

می خواهی بروی بی بهانه برو....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:23  توسط اريناز  | 

ای دریغ دریا دیگر همربانی نمیکند!!!

......

دریا هم دلتنگ است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:56  توسط اريناز  | 

این تکراریه ولی قشنگه:برگ از درخت خسته میشه پاییز همش بهانست
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:50  توسط اريناز  | 

خدایا

خدایا !

          خدایا!

                     خدایا!

                                تو ا آن همه بزرگی

                                در آسمانها

چنین آرزویی

بدین کوچکی

                       توانی برآورد؟

                                          آیا؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:55  توسط اريناز  | 

....

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که به این همه....

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده ی تو رد شدم

اصلا" نه تو نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:43  توسط اريناز  | 

تیک تیک!!!

خبر میدهد صدای تیک تیک ساعت

از گذر زمان

عبوری یکنواخت

همه جا را سردی فرا گرفته است

ناگهان صدایی قد علم میکند

صدایی محکمتر

صدایی که بتوان به آن اعتماد کرد

ولی نه

آن صدا فقط خبر می دهد

که ساعت به۱۲ رسیده است

و بار دگر صدای تیک تیک ساعت در همه جا می پیچد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:40  توسط اريناز  | 

کاش!!

یادم آمد صحبت شب های دیر

یادم آمد خنده های گاه گاه و بی دلیل

گوییا دیوانه بودم مست مست

من که اکنون عشق تو دادم به دست

با تو بودم لیک نمی دیدم دگر

گشته ای عاشق به آوازی دگر

کاش بتوانم بگویم که می خواهم تو را

با تمام ی وجود دوست می دارم تو را

در پس این کوچه های خالی و غربت زده

کاش میدیدی مرا این جسم و جان یخ زده!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:36  توسط اريناز  | 

وقت خیانت

این روزها با هر کسی دوست میشویم

احساس میکنیم آنقدز دوست بوده ایم

 که وقت خیانت است

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:5  توسط اريناز  | 

ای خدا

تو بر من ای فلک بیداد کردی

دل شاد مرا ناشاد کردی

شکستی در گلویم شوق آواز

نصیبم ناله و فریاد کردی

ای خدا .. ای خدا...ای خدا....

دیگه دنیا واسه من تاریکه

زندگی کوره رهی باریکه

آخر غصه ی من نزدیکه

این منم از همه جا وامانده

از همه مردم دنیا رانده

رانده و خسته و تنها مانده

ای خدا...ای خدا... ای خدا........

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 23:40  توسط اريناز  | 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 23:22  توسط اريناز  | 

....

دیروز و فردا دست به یکی کردند

دیروز با خاطرات گذشته

فریبم داد

فردا با وعده های دروغ

خوابم کرد

وقتی چشم گشودم

امروز رفته بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 22:29  توسط اريناز  | 

یک عمر تنها بودن بهتر از گدایی محبت از نارفیق رفیق نماست....
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 22:1  توسط اريناز  | 

رفتی

وقتی چشمان شب نگران تو بود

وقتی مهتاب با آن همه غرور در آغوش ستاره ها میگریست

وقتی کوچه در فضایی وهم آلوددر سکوت گم شده بود

تو رفتی...

و هیچ نگفتی که ما در پس واژه ی تنهایی چه قدر تنهاییم

و تو رفتی و هیچ نگفتی

که باورمان چه بی پناه در پشت دیوار انتظار غریبانه میکشد

تو رفتی اما یاد تو هر شب

با ععطر شب بوها در کوچه میپیچد

تو رفتی اما

 تمام کوچه بوی تو را میدهد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 23:51  توسط اريناز  | 

...

نازکم مثل حریر

ترد مانند بلور

اگرم میل شکستن داری

سنگ بی انصافی ست

یک تلنگر کافیست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 23:36  توسط اريناز  | 

شراکت

در عروسک هایت شریکم  در پولهایت شریکم

در نون ات شریکم در عسلت هم شریکم

در غمت شریکم  در شادیهات چرا شریکم نمیکنی!!

توی دلتنگیهات شریکم که دل کوچیکت ترک برنداره

ترک که هیچ ترکید اما هیچی نگفتی هیچی....

افسوس....

این شراکت یه بدی داره اونم اینه تو شریکمی!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 23:9  توسط اريناز  |