بی وفایی
می دونم بر نمی گردی...چه غریبم بی تو اینجا ... ای غریبه بی وفایی...
شعر-متن-عشق
می دونم بر نمی گردی...چه غریبم بی تو اینجا ... ای غریبه بی وفایی...
اشک چشمان تو را ببینم
ولی همیشه
دستان ما کوتاه بود
و
خرما بر نخیل
در این آشفته بازار
پسر کوچکم!
کسی بی جهت به دستت
یک لیوان آب
نمی دهد
سنگهای درشتی که بر سر راهمان افتاده است
سال های سال شاید
ترکیبی از
آدم و احساس بود
من به تاریخ کاری ندارم
ولی هیچ وقت دلم نمی خواست
اشک چشمان تو را ببینم
تو فقط می خواستی
با پول قلکت
یک توپ بخری
ولی
کرایه خانه ی من عقب افتاده بود
در قفس می رقصید
وترک بر می داشت
قفس تنهایی
بغض او
موسیقی درد مرا
می انباشت
و غم تازه تری را
به دل من می کاشت
این چه ابریست
که دنیا
همه جا
بارانیست
وقتی به خوردن می رسی
زبان به سقف دهانم می چسبد
شاید
زندگی به کامم
همیشه تلخ بوده است.
آسمان هم دلش می گیرد
وای به این دل کوچک من!
تو که از برگ گل نازک تری
با تو
چبا نگاهم صحبت میکنم
بهترین ترجمانی
که واژه واژه مرا
معنی میکند
از من چرا می رنجی
بیا بفهمیم
سنگ و شیشه با هم
چه نسبتی دارند؟!