تبليغاتX
خيلي تنهام
شعر-متن-عشق
یک روز دیگه گذشت...

اما چه بی حاصل.......

فردا هم می گذرد.....

افسوس که چه زود دیر می شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 22:51  توسط اريناز | 
دیریست

که مونسم سنگ قبریست

بر دوش

راستی تو می دانی

در کدام گورستان

آسوده می توان مرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 23:43  توسط اريناز | 
برای تو ...برای همه...برای کسی که این متن رو می خونه ...برای نازنینم

نازنینم

چه دعا بهتر ازاین

خنده ات از ته دل

گریه ات از سر شوق نبود هیچ غروبت غمگین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:36  توسط اريناز | 
گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالا ها از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم

به خدای آسمون دارم گلایه میکنم

گریه کن واسه اون شبایی که ما بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گرچه  تو تقویممون نیستش از اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که بودش و هستش حل نشد

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:30  توسط اريناز | 
گفته بودی گر من افتادم ز پا دستم بگیری

خود به زیر پایم افکندی عجب دستم گرفتی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 23:11  توسط اريناز | 
از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابر های تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

شاید بهانه ایست که قربانی ات کنند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 22:36  توسط اريناز | 
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش

ما را به ناز نازفروشان نیاز نیست

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز می کشم

می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:51  توسط اريناز | 
روزگار دلت بشکنه ..که این طور دل ما رو شکوندی...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:43  توسط اريناز | 
زندگی چون گل سرخی ست

پر از عطرو پر از برگ پر از خار

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطرو خارو گل و برگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:12  توسط اريناز | 
می دونی...؟

یه اتاقی باشه گرم گرم...روشن روشن...تو باشی منم باشم...کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...تو نزدیکم بیای منو محکم بگیری که سردم نشه...که نترسم...بهت میگم چشمات و می بندی...تو هم میگی آره و می بندی...

بهت میگم برام قصه میگی؟ توی گوشم؟می گی آره و بعد شروع میکنی آروم آروم قصه گفتن توی گوشم...یه عالمه قصه ی طولانی و بلندکه هیچ وقت تموم نمی شن...

می دونی؟ می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...رگ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشاتو بستی...نمی بینی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع میبرم...نمی بینی خون فواره میزنه...روی سنگای سفید...

نمی بینی که دستم میسوزه...و لبم رو گاز میگیرم که نگم ااااخکه تو چشماتو باز نکنی و منو ببینی...تو داری قصه میگی...خون داره از دستم می ره...می ریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...حیف که چشمات بستست و نمی تونی ببینی...

تو بغلم کردی... می بینی که سرد شدم...محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس میکشم...تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هی سردتر میشم...می بینی که دیگه نفس نمی کشم...

چشماتو باز میکنی می بینی مردم...می دونی ... من می ترسیدم خودم رو بکشم...از سرد شدن... از تنهایی مردن...از خون دیدن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...

مردن خوب بود...آروم آروم

گریه نکن دیگه...من که دیگه نیستم چشماتو ببوسم بگم خوشگل شدیاااابعدش تو همون جوری وسط گریه ها ت بخندی...

گریه نکن دیگه خوب؟ دلم میشکنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 23:22  توسط اريناز | 
تو رنگ آسمان را  از یاد برده ای

از من اگر بپرسی...

                             دیریست مرده ای..!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 21:17  توسط اريناز | 
چه غریبانه رفت آن پرنده ی کوچک...

وقتی از صدای گریه ام خسته شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 21:15  توسط اريناز | 
هنگام وداع به او گفتم غمگین ترین ترانه ات را برایم بخوان...سکوت کرد...طولانی...

چشمانش را بست و آرام آرام گریست...گریست... گریست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 21:13  توسط اريناز | 
تو یک مسافری بدون    باید تو جاده ها باشی

غصه ی ما رو تو نخور هر  جا که هستی خوش باشی

من و رها کن و برو  فردا در انتظارته

کسی رو که دوست نداری  کسی که عاشقته.....

اما سزای دل دادن جدایی جداییه

برگ برنده با تو بود   عشقت پوچ و تو خالیه

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 22:46  توسط اريناز | 
همه ی ذهنم آلوده است.

دیگر جایی ندارد...

 اما برای رد پای تو جایی گذاشتم ..

. تا پر نشده برگرد.....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:22  توسط اريناز | 
خدایی خیلی تنهام...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:8  توسط اريناز | 
به خدا دلم از سنگ که نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 21:0  توسط اريناز | 
و پای من که قلم شد نوشت:

                                       برگردیم!

توانی برای برگشت ندارم ولی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 20:58  توسط اريناز | 
این قصه یکی بود نداشت...

با یکی نبود شروع شد...

یکی که حتی خودش هم نبود..

حالا اگر کلاغ قصه هم به خانه برسد هیچ اتفاقی نمی افتد...

می دانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 20:56  توسط اريناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تنهایی عالمی دارد که هر کسی ندارد.
پس تنها باشید مثل یکتا خالق هستی
که تنهایی تنها بودن با خاطرات عالمی دارد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
تیر 1382
پیوندها
جهان موزیک
عشق واقعی خدا
کلیپ آهنگ بازی و..
ذهن سوخته
شب های تنها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس