...
اما چه بی حاصل.......
فردا هم می گذرد.....
افسوس که چه زود دیر می شود...
شعر-متن-عشق
اما چه بی حاصل.......
فردا هم می گذرد.....
افسوس که چه زود دیر می شود...
که مونسم سنگ قبریست
بر دوش
راستی تو می دانی
در کدام گورستان
آسوده می توان مرد؟
نازنینم
چه دعا بهتر ازاین
خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق نبود هیچ غروبت غمگین
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
گریه کن حالا حالا ها از هم باید جدا باشیم
بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم
به خدای آسمون دارم گلایه میکنم
گریه کن واسه اون شبایی که ما بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه تو تقویممون نیستش از اون روزا زیاد
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هستش حل نشد
گریه کن واسه همه واسه خودت برای من
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت
خود به زیر پایم افکندی عجب دستم گرفتی
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابر های تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ایست که قربانی ات کنند
ما را به ناز نازفروشان نیاز نیست
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز می کشم
می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم...
پر از عطرو پر از برگ پر از خار
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطرو خارو گل و برگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.
یه اتاقی باشه گرم گرم...روشن روشن...تو باشی منم باشم...کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...تو نزدیکم بیای منو محکم بگیری که سردم نشه...که نترسم...بهت میگم چشمات و می بندی...تو هم میگی آره و می بندی...
بهت میگم برام قصه میگی؟ توی گوشم؟می گی آره و بعد شروع میکنی آروم آروم قصه گفتن توی گوشم...یه عالمه قصه ی طولانی و بلندکه هیچ وقت تموم نمی شن...
می دونی؟ می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...رگ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشاتو بستی...نمی بینی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع میبرم...نمی بینی خون فواره میزنه...روی سنگای سفید...
نمی بینی که دستم میسوزه...و لبم رو گاز میگیرم که نگم ااااخکه تو چشماتو باز نکنی و منو ببینی...تو داری قصه میگی...خون داره از دستم می ره...می ریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...حیف که چشمات بستست و نمی تونی ببینی...
تو بغلم کردی... می بینی که سرد شدم...محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس میکشم...تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هی سردتر میشم...می بینی که دیگه نفس نمی کشم...
چشماتو باز میکنی می بینی مردم...می دونی ... من می ترسیدم خودم رو بکشم...از سرد شدن... از تنهایی مردن...از خون دیدن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...
مردن خوب بود...آروم آروم
گریه نکن دیگه...من که دیگه نیستم چشماتو ببوسم بگم خوشگل شدیاااابعدش تو همون جوری وسط گریه ها ت بخندی...
گریه نکن دیگه خوب؟ دلم میشکنه...
از من اگر بپرسی...
دیریست مرده ای..!!!
وقتی از صدای گریه ام خسته شد...
چشمانش را بست و آرام آرام گریست...گریست... گریست...
غصه ی ما رو تو نخور هر جا که هستی خوش باشی
من و رها کن و برو فردا در انتظارته
کسی رو که دوست نداری کسی که عاشقته.....
اما سزای دل دادن جدایی جداییه
برگ برنده با تو بود عشقت پوچ و تو خالیه
دیگر جایی ندارد...
اما برای رد پای تو جایی گذاشتم ..
. تا پر نشده برگرد.....
برگردیم!
توانی برای برگشت ندارم ولی....
با یکی نبود شروع شد...
یکی که حتی خودش هم نبود..
حالا اگر کلاغ قصه هم به خانه برسد هیچ اتفاقی نمی افتد...
می دانم...