آریناز برگشت...
خیلی وقته می خوام حرف بزنم از همه چیز بگم از چیزایی که دلمو داغون میکنه از وابستگی هایی که
دلبستگی شدن و از دلبستگی هایی که دلزدگی شدن و گاها دلتنگی شدن.
امشب یه بار دیگه دلم خواست اینجا بیام و از حرفایی که همیشه می خواستم بگم اما خودمم نمی
دونمسنم چطوری بگم
بعد از مدت ها دلم باز هوای اینجا رو کرده.تنها جایی که احساس غریبی نمی کنم اینجاست..پیش آشنا
ها خیلی غریبم.خیلی....اما پیش غریبه ها یه آشنا که مدت هاست می شناسن...
خیلی تنهام خیلی .هیچ کس هم نمی دونه چقدر تنهام.الانم دلم خیلی گرفته بود جایی نداشتم برم جز
اینجا... چند وقت دیگه هم میرم جایی که
واقعا غریب میشم.شایدم غریبه ای که باز واسه غریبه ها آشناست.بازم موندم تو نوشتن... الان چند
وقته که از یکی از دوستام خبر ندارم. گاهی شبا دلم خیلی واسش تنگ میشه مثل دیشب مثل
امشب خوش باش که بین دو نفر یکی می ماند و یکی میرود. برو که خوشبختی از آن توست.
